سفر اخیر بنیامین نتانیاهو به آمریکا، برخلاف تبلیغات رسانه‌ای، نه یک پیروزی دیپلماتیک بلکه نشانه‌ای روشن از کاهش قدرت چانه‌زنی اسرائیل در معادلات جدید منطقه‌ای و جهانی است؛ سفری که بیش از هر چیز، شکاف میان ادراک اسرائیل از جایگاه خود و واقعیت‌های سیاست بین‌الملل را آشکار کرد.

سفر پنجم بنیامین نتانیاهو به ایالات متحده از زمان بازگشت دونالد ترامپ به کاخ سفید، در ظاهر تلاشی برای تثبیت اتحاد سنتی واشنگتن و تل‌آویو بود. اما در عمل، این دیدار به نمادی از تضعیف موقعیت اسرائیل در سیاست آمریکا تبدیل شد. برخلاف انتظارات رسانه‌های اسرائیلی، نه امتیازی درباره ایران داده شد و نه نگرانی‌های تل‌آویو درباره نقش ترکیه در آینده غزه مورد توجه قرار گرفت.

چرایی این ناکامی را باید در تغییر اولویت‌های راهبردی آمریکا جست‌وجو کرد. دولت ترامپ، برخلاف دوره نخست خود، بیش از آنکه درگیر خواسته‌های اسرائیل باشد، بر مدیریت هزینه‌ها و پرهیز از جنگ‌های پرخرج تمرکز دارد. ایران در این چارچوب، نه هدف یک حمله فوری، بلکه موضوع یک معامله احتمالی تلقی می‌شود. این نگاه، مستقیما با راهبرد نتانیاهو که بر تهدید دائمی و فشار نظامی استوار است، تعارض دارد.

ترامپ در اظهارات خود، به روشنی از روابط خوبش با رجب طیب اردوغان سخن گفت. این موضع‌گیری، پیامی دوگانه داشت. از یک سو، ترکیه به‌عنوان بازیگری اجتناب‌ناپذیر در معادلات غزه پذیرفته شده است. از سوی دیگر، اسرائیل دیگر نمی‌تواند انحصار نفوذ آمریکا در شرق مدیترانه را برای خود مسلم بداند. این تغییر، نتیجه افزایش وزن بازیگران منطقه‌ای مستقل و کاهش تمایل آمریکا به جانبداری مطلق است.

در موضوع غزه نیز، زبان ترامپ حاوی نشانه‌های مهمی بود. او از بازسازی «به‌زودی» سخن گفت و خلع سلاح حماس را امری دانست که یا باید انجام شود یا جامعه بین‌المللی آن را انجام خواهد داد. اما اشاره‌ای به نقش انحصاری اسرائیل نکرد. این در حالی است که حماس پیش‌تر آمادگی خود را برای خلع سلاح تحت یک سازوکار فلسطینی اعلام کرده است. سکوت ترامپ در برابر این منطق، نشانه‌ای از فاصله گرفتن از روایت امنیت‌محور اسرائیل است.

نمادگرایی در سیاست ترامپ اهمیت بالایی دارد. وقتی او نتانیاهو را «نخست‌وزیر بزرگ زمان جنگ» نامید، در واقع او را به گذشته پیوند زد. این توصیف، بیشتر یادآور پایان یک دوره است تا آغاز فصلی تازه. اشاره بحث‌برانگیز ترامپ به عفو احتمالی نتانیاهو نیز، پیامی ضمنی داشت؛ اینکه رهبر اسرائیل بیش از آنکه بازیگری قدرتمند باشد، سیاستمداری در آستانه خروج از صحنه است.

رفتار نتانیاهو در قبال اهدای جایزه اسرائیل به ترامپ، نمونه‌ای روشن از عدم توازن این رابطه بود. جایزه‌ای که معمولا به پژوهشگران یا کنشگران اجتماعی داده می‌شود، به ابزاری برای جلب رضایت رئیس‌جمهور آمریکا تبدیل شد. این اقدام، نه از موضع قدرت، بلکه از سر نیاز به تأیید انجام گرفت و نشان داد که اسرائیل بیش از گذشته به نمادسازی‌های کم‌اثر متوسل شده است.

با این حال، برخی تحلیلگران همچنان از هماهنگی کامل ترامپ و نتانیاهو سخن می‌گویند. آنان استدلال می‌کنند که آمریکا، در حال تمرکز بر رقابت با چین، مسئولیت مهار ایران و «بازآرایی خاورمیانه» را به اسرائیل واگذار کرده است. اما این تحلیل، چند واقعیت مهم را نادیده می‌گیرد. نخست، واکنش کشورهای عربی به حملات اسرائیل و افزایش شکاف‌های منطقه‌ای است. دوم، فرسایش مشروعیت جهانی اسرائیل در پی تداوم جنگ غزه است.

ادعای پایبندی کامل اسرائیل به آتش‌بس مرحله اول، که ترامپ نیز آن را تکرار کرد، با واقعیت‌های میدانی همخوانی ندارد. ادامه بمباران، تخریب زیرساخت‌ها و جلوگیری از ورود کمک‌های انسانی، نه تنها بحران انسانی را تشدید کرده، بلکه فشار سیاسی بر حامیان غربی اسرائیل را افزایش داده است. این وضعیت، هزینه حمایت بی‌قید و شرط را برای آمریکا و اروپا بالا برده است.

سؤال مهم اینجاست که چرا با وجود ادامه حمایت تسلیحاتی غرب، سخن از پایان گزینه‌های اسرائیل به میان می‌آید. پاسخ کوتاه این است که قدرت نظامی، بدون افق سیاسی، به بن‌بست می‌رسد. اسرائیل می‌تواند تخریب کند، اما نمی‌تواند نظمی پایدار بسازد. تلاش برای اسکان مجدد فلسطینیان یا تغییرات ژئوپلیتیک مانند شناسایی سومالی‌لند، بیشتر به آشوب دامن می‌زند تا امنیت.

پاسخ بلندتر، به پیامدهای داخلی این مسیر بازمی‌گردد. جنگ مداوم، جامعه اسرائیل را دچار فرسایش کرده است. افزایش خشونت داخلی، رشد هزینه‌های زندگی و تضعیف نهادهای دموکراتیک، همگی نشانه‌هایی از تأثیر معکوس راهبرد نسل‌کشی بر خود اسرائیل هستند. این فرآیند، تدریجی اما عمیق است و در بلندمدت، توان تصمیم‌گیری عقلانی را کاهش می‌دهد.

شکاف میان تصویر ذهنی اسرائیل از خود و نگاه جهانی به آن، اکنون به بیشترین حد خود رسیده است. در جهانی که افکار عمومی و مشروعیت اهمیت فزاینده‌ای دارد، این شکاف یک تهدید راهبردی محسوب می‌شود. ترامپ، که به منطق «برنده و بازنده» باور دارد، به‌خوبی این تغییر را حس می‌کند. از نگاه او، اسرائیل دیگر پیروزی روشنی برای عرضه ندارد.

درس‌هایی برای ایران

تحولات اخیر، حاوی نکات مهمی برای ایران است. نخست، اتکای بیش از حد به قدرت سخت، بدون ارائه ابتکار سیاسی، می‌تواند به فرسایش منجر شود. دوم، تنوع‌بخشی به روابط منطقه‌ای، مانند آنچه ترکیه انجام داده، قدرت چانه‌زنی را افزایش می‌دهد. سوم، توجه به افکار عمومی جهانی و روایت‌سازی، به اندازه توان نظامی اهمیت دارد.

برای ایران، فرصت اصلی در شکاف میان آمریکا و اسرائیل نهفته است. این شکاف، امکان مانور دیپلماتیک و کاهش فشار را فراهم می‌کند. در مقابل، تهدید اصلی، تلاش اسرائیل برای بی‌ثبات‌سازی منطقه و کشاندن دیگران به درگیری‌های فرسایشی است. مدیریت هوشمندانه این فرصت و تهدید، نیازمند ترکیبی از صبر راهبردی، دیپلماسی فعال و پرهیز از واکنش‌های هیجانی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *