گزارشی از آینده پرابهام روابط آمریکا و چین
دیدار اخیر دونالد ترامپ و شی جینپینگ در پکن، بار دیگر امیدها به کاهش تنش میان دو قدرت بزرگ جهان را زنده کرد. دو طرف در پایان مذاکرات بر ضرورت ایجاد «رابطهای سازنده مبتنی بر ثبات راهبردی» تأکید کردند؛ عبارتی که اگرچه از تمایل ظاهری به مهار اختلافات حکایت دارد، اما تضمینی برای کاهش واقعی تنشها نیست. آنچه بیش از اختلافات تجاری یا رقابت ژئوپلیتیکی آینده روابط واشنگتن و پکن را تهدید میکند، فرسایش نهادهای تصمیمگیری و افزایش وابستگی سیاست خارجی به اراده شخصی رهبران است.
تمرکز قدرت؛ چالش مشترک واشنگتن و پکن
اندرو اسکوبل، پژوهشگر ارشد مطالعات چین، معتقد است طی سالهای اخیر دونالد ترامپ و شی جینپینگ هر دو با تمرکز هرچه بیشتر قدرت در دستان خود، نقش نهادهای حرفهای و بوروکراتیک را کمرنگ کردهاند. این روند، صرفاً تغییری در شیوه حکمرانی نیست، بلکه مستقیماً بر سیاست خارجی و مدیریت بحران تأثیر میگذارد.
در گذشته، نهادهای تخصصی، دستگاه دیپلماسی، ارتش و ساختارهای کارشناسی نقش مهمی در کنترل بحرانها، ارائه هشدارهای تخصصی و جلوگیری از تصمیمهای شتابزده ایفا میکردند. اما هرچه تصمیمگیری بیشتر به حلقه نزدیک رهبران محدود شود، قابلیت پیشبینی رفتار دولتها نیز کاهش مییابد.
وفاداری جایگزین تخصص
یکی از شباهتهای قابل توجه میان دو کشور، اولویت یافتن وفاداری سیاسی نسبت به تخصص است. در آمریکا، کوچکسازی دولت و کنار گذاشتن بخشی از بدنه حرفهای سیاست خارجی و امنیتی، ظرفیت هماهنگی و تصمیمسازی کارشناسی را کاهش داده است.
در چین نیز مبارزه با فساد، علاوه بر کارکرد رسمی خود، به ابزاری برای حذف رقبای سیاسی و بازآرایی ساختار قدرت تبدیل شده است. برکناری ناگهانی «کین گانگ» از وزارت امور خارجه و حذف برخی فرماندهان ارشد ارتش، نشانهای از کاهش شفافیت در ساختار تصمیمگیری این کشور تلقی میشود.
این تحولات نشان میدهد که حتی در نظام سیاسی متمرکز چین نیز مسیر واقعی تصمیمسازی، بیش از گذشته در هالهای از ابهام قرار گرفته است.
ابهام در تصمیمگیری؛ تهدیدی برای مدیریت بحران
تضعیف نهادهای تصمیمگیر، پیامد مهم دیگری نیز دارد؛ دشوار شدن شناسایی مراکز واقعی قدرت.
واشنگتن سالهاست در تشخیص اینکه چه کسانی در ساختار سیاسی چین اختیار نهایی را در اختیار دارند با مشکل مواجه است. اگرچه مقامات رسمی مشخص هستند، اما همیشه روشن نیست که چه کسی تصمیمگیر اصلی است و چه کسی صرفاً مسئول اجرای تصمیمات محسوب میشود.
در مقابل، چین نیز با ابهام مشابهی درباره ساختار قدرت در دولت ترامپ روبهرو است. از نگاه پکن، مشخص نیست مسئول اصلی پرونده چین وزارت خارجه، شورای امنیت ملی، پنتاگون، تیم اقتصادی کاخ سفید یا شخص رئیسجمهور است. این وضعیت، ارتباطات دیپلماتیک و امنیتی میان دو کشور را پیچیدهتر کرده و احتمال سوءبرداشت را افزایش میدهد.
تایوان؛ حساسترین نقطه رقابت
در میان همه اختلافات، مسئله تایوان همچنان خطرناکترین کانون تنش میان آمریکا و چین به شمار میرود.
دولت ترامپ از یک سو فروش تسلیحات و حمایت سیاسی از تایوان را ادامه میدهد و از سوی دیگر، گاه از این پرونده بهعنوان ابزاری برای چانهزنی با پکن استفاده میکند. این پیامهای متناقض، از دید رهبران چین نشانهای از غیرقابل پیشبینی بودن سیاست آمریکا است.
در مقابل، چین نیز با افزایش فشارهای نظامی و استفاده گسترده از ابزارهای موسوم به «منطقه خاکستری» تلاش میکند بدون ورود به جنگ مستقیم، هزینههای سیاسی و امنیتی برای تایوان و حامیان آن ایجاد کند.
در چنین فضایی، حتی اگر توافقی میان رهبران دو کشور حاصل شود، تضمینی وجود ندارد که در آینده نیز پابرجا بماند؛ زیرا بیاعتمادی متقابل به سطحی رسیده که هر اقدام طرف مقابل با سوءظن تفسیر میشود.
رقابتی که مهار آن دشوارتر شده است
به باور اسکوبل، مهمترین خطر در روابط امروز آمریکا و چین، صرفاً وقوع یک جنگ سرد جدید نیست، بلکه شکلگیری رقابتی است که به دلیل ضعف نهادهای تصمیمگیر، روزبهروز غیرقابل پیشبینیتر میشود.
هرچه نقش نهادهای حرفهای و کارشناسی کاهش یابد و تصمیمگیری بیش از پیش به اراده رهبران وابسته شود، احتمال تبدیل بحرانهای محدود به رویاروییهای گسترده افزایش خواهد یافت. در چنین شرایطی، حتی سوءبرداشتهای کوچک نیز میتواند پیامدهای راهبردی بزرگی به دنبال داشته باشد.
آینده روابط آمریکا و چین؛ میان رقابت و بیاعتمادی
آینده روابط واشنگتن و پکن بیش از آنکه به اختلافات تجاری، فناوری یا ژئوپلیتیکی وابسته باشد، به توانایی دو کشور در حفظ عقلانیت نهادی و مدیریت رقابت بستگی دارد. اگر روند تمرکز قدرت و تضعیف سازوکارهای حرفهای ادامه یابد، روابط دو قدرت بزرگ جهان وارد مرحلهای خواهد شد که در آن، بیاعتمادی، ابهام و محاسبات شخصی رهبران بیش از هر عامل دیگری بر امنیت بینالمللی اثر خواهد گذاشت.
از این منظر، چالش اصلی آمریکا و چین صرفاً مدیریت اختلافات نیست؛ بلکه بازسازی نهادهایی است که بتوانند رقابت میان دو قدرت را در چارچوبی قابل پیشبینی و قابل کنترل نگه دارند. تنها در چنین صورتی میتوان از تبدیل رقابت راهبردی به بحرانی فراگیر جلوگیری کرد.